تبليغاتX
....::.***هم صحبت باران***.::....

اگر خاطرتان تنهاشد...............هم صحبت باران شوید!!

 

شب بود...

یک شب بلند برای من وتو

همچون یک شب یلدا...

شب بود...

 که صدای پایت را می شنیدم ٬

آن هنگام که در کنار تیرگی شب قدم میزدی

و آسمان می خواست دست نوازش باران را٬

برجانت روان کند ولی بغض سردی کرد وهیچ نگفت...

و تو هنوز قدم میزدی...

 

 

آرام آرام...

 بر خاطرات گذشته ات ...

برخنده های کودکا نه ات...

و بر برگ های بی جان پاییزی ...!!

 

تو قدم میزدی ولی هم محفل آسمان شده بودی...

تو قدم میزدی و هم صحبت لالایی های شبانه شده بودی...

 

و من در محفل زمینی ام ترانه های آسمانی نثارت میکردم...

ترانه هایی با حس شوق...

ترانه هایی که میخواستم مرحمی برای زخم های جدایی ما باشد...

ترانه هایی از جنس سکوت وخاموشی...

 

کم کم نوای لالایی هایت هم نوای ترانه هایم می شد...

انگار ساعت عاشقی آن ها رسیده بود...

چقدر این دو بهم شبیه اند گوش کن....

ترانه ولالایی...

هردو از دلتنگی می خوانند!

 

 و

باز تو قدم میزدی...

و من می شنیدم...

راستی چرا صدای قدم هایت هماهنگ نبود...

انگار پاهایت سست شده بود٬

هوا هم بی رحم سرداست...

 محکم تر قدم بردار...

بگذار قدم هایت کاروانی از ردپا ٬به جای بگذارد...

محکم تر قدم بردار...

بگذار صدای قدم هایت همرنگ لالایی وترانه ام شود...

 

می خواهدباران ببارد...

بگذارباران هم٬ مثل همیشه هم نوای ما شود...

می خواهدباران ببارد...

بگذار بغض آسمان٬ بردیوار ترانه خورد...

وبشکند...

وباران ببارد...

 

تو ای هم محفل آسمان...

به آسمان بگو..

بگذار باران ببارد!!

 

 و

تو باز آرام در زیر باران قدم خواهی زد...

ومن ٬هم قدمت

درپشت لالایی های بارانیت

پنهانی خواهم آمد!!

 

 .....::.**دخترباران**.::.....


 پ.ن:

نازم آن آموزگاری را که در یک نصف روز

دانش‌آموزان عالم را همه دانا کند

ابتدا قانون آزادی نویسد بر زمین

بعد از آن با خون هفتاد و دو تن امضا کند...التماس دعا

 

+تاريخ یکشنبه 29 آذر1388ساعت 23:14 نويسنده دخترباران |
 

باز شب شده است٬

ستاره ای می درخشد؟

ماه هم هست؟

:

باران می بارد..

چراغ ها را خاموش کنید...!!

روشنایی باران کافیست.

:

شب و روشنایی باران..

چه حس عجیبی است!

چراغها را خاموش کنید...!

مبادا یکی حضور٬

قدم های احساسم را

در کوچه شیدایی دل

 ببیند و

دلش بلرزد٬

به کنارم بیاید٬

 مکثی کند٬

پراز سکوت

وحرف٬

 و

 نگاهی حیران!

:

خواهش ثانیه های

 بارانی سادگی٬

او را٬

 تنها شبگرد

 کوچه دلم کند!

و

کم کم

 هرم نفس هایش

 هم آهنگ قدم هایم شود٬

 و

 ترانه ای ماندنی

 با باران!

:

وناگاه !

نمی دانم ناگهان؟!

نگاهش به دوردست٬

 دزدیده شود و

 از من بگذرد...

:

باران می بارد..

چراغ ها را خاموش کنید...!!

:

:

:

آه چقدر سخت است...

گذر عابری٬

که همیشه منتظر

 مکثش و

ماندنش٬

 در کوچه

 بن بست بارانی دل بودی.

واز آن سخت تر٬

 دزدیده شدن نگاهش!

چراغ ها را خاموش کنید...!!

:

تا دیگرعابری

پا به این کوچه ننهد؟!

و حالا

 لرزیدن

 قدم های احساسم را٬

یا مرگش را٬

 تماشا کند

 و برود؟!

:

بیگانه ای بیاید و

 قلبش٬

 در

کوچه اتراق کند

 و

برود؟

:

:

آن که هم قدم

و هم نفس و

 شبگرد کوچه دل شده بود٬

 عابری شد و رفت...!

:

:

نه دیگر...

برایم همان یادگار٬

 ترانه های آن عابر٬

حک شده بر

 پرچین شیشه ای

 کوچه دل٬

 کافیست...

:

پس چراغ ها را خاموش کنید...

:

زیرا که من٬

فهمیدم

عابرهم رفتنی است نه ماندنی!

مثل یک مسافر

یا یک پرنده!

:

:

:

چراغ هارا خاموش کنید...!!

باران می بارد..!

.....::.*دختر باران*.::.....


پ.ن:همه عابریم در این دنیا٬ای کاش در تمام زمان عبورمان به یادماندنی ترین عابر باشیم.

 

+تاريخ چهارشنبه 18 آذر1388ساعت 21:10 نويسنده دخترباران |

هرگونه کپی برداری از مطالب این وبلاگ غیرمجاز است و باید با اجازه نویسنده وبلاگ باشد<-